به دلم هست پدر دیدن من می آید
نه به پا بلکه به سردیدن من می آید
من توکل به خدا کرده ام و می دانم
پدرم وقت سحر دیدن من می اید
باهمین چشم که کم نور شده منتظرم
دلبر رفته سفر دیدن من می آید
بین اطفال که فرقی نگذارد بابا
بهر یک بوسه دگر دیدن من می آید
دیدم آن چوب چه با لعل لب بابا کرد
با لب رنگ جگر دیدن من می آید
تا بشویم زسر پاک پدر بوی شراب
باهمین اشک بصر دیدن من می آید
تا بگو ید که خودم می خرمت دخترمن
با دوصد ناز پدر دیدن من می آید
کاش بیدار شود دختر شامی بیند
دل شب قرص عمر دیدن من می آید
جواد حیدری
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390 توسط قاسمعلی جمالی